تبليغاتX
زدم فرياد خدايا اين چه رسميست




                                       




    نويسندگان
 



        آثار تاريخي يك عاشق
 



    دوستان عاشق تنها
 



دوستان عاشق
 



وضعيت من در ياهو
 



آمار وب
 



لوگو دوستان
 



     موزيک و ساير امکانات
 
 





 

 

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

 دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد

وابستگی ام را به تو باور کردم

حلالم کن اگر دوری اگر دورم

اگر با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم

نگو عادت کنم بی تو که میدونی نمیتونم

که میدونی نفس هامو به دیدار تو میدونم

 


 
 

[+] نوشته شده توسط بهنام در | |







   

دریا می خوام منم بهت بگم................

دریا بگذار حرفا مو به تو بگم همی شه

فقط با این کار تو دل من آروم می شه

گمشده ی من هنوز نیومده از سفر

به من نداده یارم از خودش حتی خبر

دریا چرا دل من امشب نمی شه آروم

غصه ی بی کسی هام چرا نمی شه تموم

مگه ما تو ساحلت دل همو نبردیم

بعدش با چشم گریون مگه قسم نخوردیم

تو ، تو که مهربونی از همه کس سر تری

برای دلداره من نامه هامو می بری

دریا اگر گذارت به شهره یارم افتاد

ازش بپرس که از من چرا نمی کنه یاد

بهش بگو تو ساحل، منتظرش نشستم

با این که بی وفا شد هنوز م عاشقش هستم

 


 
 

[+] نوشته شده توسط بهنام در | |







 

                    

 

          

سلام به همه دوستای گلم ممنونم که به من هم سری زدی نظر یادت نره

دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني

 

 

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید    ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟

زنده را تا زنده است قدرش بدان ،                ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود؟   

                                                                                             مخلص شما بهنام

 

        برای زنده بودنم                                دلیل آخرینم باش

 

 

آخر ای دوست كجایی ؟ كه دگر خسته ترینم

به خدا بی تو پریشان شده دنیای حزینم

خانه . بی عطر نفس های تو پژمرده و خسته است .

و از اینجا دل من سیر گرفته است

لحظه ای از پس احساس غریبت تو ببینم .

تو نگاهم كن و یك بار صدایم بزن ای دوست . شعله ای هم تو به فانوس نگاهم بزن

ای دوست .

<< التماس >> از در و دیوار دلم می بارد

بال در حال و هوایم بزن ای دوست .

دیر گاهیست نیایی به سراغ دل خسته نكنی یادی از این قاصدك بال شكسته .

كه دگر دیر زمانیست سر یك بوته ی خشكیده نشسته

تو چه دانی كه غم نامدنت . سوخت وجودم. دست نامردمیان شعله زده بود و نبودم

خنجر از پشت به ناحق خوردن . بحر نامردی مردان مردن.

خون دل را به قصاص بی گناهی خوردن .

تو چه دانی كه چه دردی دارد !! و چسان « بغض » به دیوار گلو بگذارد.

و چه شبها ای دوست نم نم درد ز چشمان تر بی گنهی می بارد .

تو كه از آه سحر خون هیچ ندانی . تو ز پروانه ی افروخته پر هیچ ندانی .

به خدا بی تو هوا دودی و در هاله گرد است .

« مرغ عشقی » كه به دیوار قفس كز كرده . دلش اینجا چه گرفته است و تنش
 
خسته ی درد است و ببین باغچه ی غرق شقایق . امروز مثل این سینه پاییزی من
 
بی حس و زرد است .
 
قمُری از نامدنت میگوید . كوچه جا پای قدم های تو را می بوید .
 
اشك در چشم قناری جاریست . بی تو دنیا همه شب رویاییست.

تنم این جا تنهاست و دلم پر ز غم است.

لحظه ها مبهوتند و هوا بحر تنفس چه  كم است .

یاس در بهت سكوت عطرشب بو جاریست .

دست من خسته و محتاج حضور یاریست .

غصه ها آزادند خنده ها در بندند .

دل من محو سكوت همه غم ها به دلم می خندند .

سینه از شعله غم لبریز است .

لحظه ی صبح بهار دل من پاییز است .

باغچه خسته و خواب آلود است .

بلبل از این همه خاموشی گل غمگین است .

بی تو اما اینجا پلك گل غمگین است .

و فقط دست نوازشگر آغوش تورا می خواهد . تا پر از شبنم امید شود و در آغوش تو

جاوید شود .

لحظه ها میگذرد بی تو اما در خواب ! می تپد این سینه هنوز بی تو اما بی تاب .

تو خودت می دانی . بی تو چون می گذرد و خودت می دانی ورنه هر لحظه ی

تنهایی من بی تو در جاده ی سر سبز جنون می گذرد .

« « تو سراپای وجودت ز صفایی تو فقط زاده ی لبخند خدایی » »

و بدان دوست زمانی كه بیایی : نه دگر از نی غم ساز ببینی نه اثر از غم پرواز ببینی

تو چه دانی ؟ چون روی این دلم از سوز بمیرد .

دل بهنام ز غم و حسرت دیروز بمیرد

 

 

آنگاه که اشک در چشمانم پر شد و کافي بود پلک بزنم تا روي گونه هايم بلغزد...

آنگاه که تنها نشاني هاي بودنت را گم کردم،آنگاه که از بودن من خسته شدي...

آنقدر کوچک شدم که ديگر هيچ کس مرا نديد،من رفتم و خود را به تنهايي سپردم...

و تو در دنيايي قدم گذاشتي که هيچ کس نشاني آن را نداشت...

 

 

بی صدا بود صدايم

                   و کسی نشنيد

 

                                که چه غوغايی است

 

                                                     در دل خسته ی من

 

                                                                     حس تنهايی و

 

                                                                                      اين

 

                                                                                     خلق گريزانی

 

                                                                               می برد هر لحظه مرا

 

                                                                   به سوی پنجره ی تنهايی

 

                                                   نه کسی می پرسد

 

                                   چه شد آن شور

 

          و آن خنده ی مردم دوستت

 

   هر کسی

 

         سر به گريبان خود است


این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.


شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد، خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد !!؟!!

وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !؟

در یک قسمت تاریک بدون حرکت چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است! متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. تو این مدت چکار می کرده؟

چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت،  چه عشقی !

چه عشق قشنگی!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم...

اگر سعی کنیم ...
 
 
 
 
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم     

خدا پرسید:"پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟"

من در پاسخ گفتم:"اگر وقت دارید."

خدا خندیدو گفت :"وقت من بی نهایت است."

پرسیدم:"چه چیز بشر، تورا سخت متعجب میسازد؟"

خدا پاسخ داد:

کودکی شان """ این که از کودکی شان خسته می شوند و عجله دارند بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو حسرت دوران کودکی را میخورند ،این که آن ها وقتشان و سلامتیشان را صرف به دست آوردن ثروتشان میکنند و دوباره ثروتشان را صرف برگرداندن سلامتیشان میکنند .این که با اضطراب به آینده مینگرند و حال خویش را فراموش میکنند.بنابراین نه در حال زندگی میکنند نه در آینده،.این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمیمیرند و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز اینگونه نترسیدند."

دست های خدا را گرفتم،مدتی سکوت کردیم،و من دوباره پرسیدم:"به عنوان پدر می خواهی کدام درس های زندگی ا به فرزندانت بیاموزند؟"

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آن هایی که دوستشان داریم؛ ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم،بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند،بیاموزند که کافی نیست،دیگران را فقط ببخشند بلکه باید خودرا نیز ببخشند."

من با خضوع گفتم:"از شما به خاطر این گفت و گو سپاس گزارم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید،خداوند لبخند زد و گفت:"فقط اینکه بدانند من اینجا هستم .همیشه."    

 

 

 

گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟ ♥ خواهر كوچكم این را پرسید ♥ من به او خندیدم ♥ كمی آزرده و حیرت زده گفت ♥ روی دیوار و درختان دیدم ♥ بازهم خندیدم ♥ گفت دیروز خودم دیدم ♥ مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینا میداد ♥ آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید ♥ بغلش كردم و بوسیدم و با خود گفتم ♥ بعدها وقتی غم ♥ سقف كوتاه دلت را خم كرد ♥ بی گمان می فهمی ♥ پنج وارونه چه معنا دارد ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 

 

 

ازيه عاشق شکست خورده پرسيدم  

 

بزرگترين  اشتباه؟ گفت عاشق شدن

 

گفتم بزرگترين شکست؟گفت شکست عشق

 

گفتم بزرگترين درد؟ گفت ازچشم معشوق افتادن

 

گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يک روزچشمهاي معشوق رانديدن

 

گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت درعزاي معشوق نشستن

 

گفتم قشنگترين عشق؟ گفت شيرين وفرهاد

 

گفتم زيباترين لحظه؟ گفت درکنارمعشوق بودن

 

گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن

 

پرسيدم بزرگترين ارزوت؟ اشک توچشمانش حلقه زدوبانگاهي سردگفت:  

                                                                                                    (مرگ...)

تمام عشق را دیوار پر کرد                     و حجم خانه را آواز پر کرد

کسی شوق رهایی را نفهمید                    و اندوه جدایی را نفهمید

سکوتی مبهم و دلسرد اینجاست               و باغی دلشکسته سرد اینجاست

به آیینه قسم عشقم هوس نیست               نگاهم آشنای این قفس نیست

تو رفتی شعرهایم مبتلا ماند                     تمام اشکهایم سر جدا ماند

تو رفتی غربتی بی انتها ماند                  همه فریادهایم بی صدا ماند

چرا فکری به حال ما نکردی                  چرا پرواز را معنا نکردی

قفسها از حضورت بی نصیبند                 قفسها عشق را هم می فریبند

قفسها نقطه پایان دنیاست                       قفسها جای دفن آرزوهاست

 

گاهی آرزو می کنم کاش هرگز نمی دیدمت تا که امروز غم ندیدنت را

بخورم، کاش لبخندهایت اینقدر زیبا نبود که امروز آرزوی دیدن یک لحظه از

لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم، کاش چشمان معصومت به

چشمانم خیره نمی شد تا که امروز چشمان من به یاد آن لحظه ها بهانه

بگیرند و اشک بریزند، کاش حرف دلم را بهت نگفته بودم تا که امروز با خودم

نگم: آخه اون که می دونست چقدر دوستش دارم پس چرا...........؟؟

کوچیک همه شما  بهنام اکبری از شهر مجلسی


 
 

[+] نوشته شده توسط بهنام در | |







 

سرباز

فرمانده احساس من جز من واست كي مي مونه

جز من كي حاضره بازم بمونه تو اون سرباز خونه

اون كه مي گفتش دنيا رو دور سرم مي گردونه

ترك دل رو بند نزن شكستن و بفهمونه

شيطونه گفت مهر تو رو از توي قلبم بكنم

گفتم دلش گناه داره اين دفعه اونو نشكنم

كم بهش بها دادم تا خودشو نشون بده

راستشو گفت شيطون يه بار اين دفعه رو امون نده

تو كه دوسم نداشتي پس چرا تنهام نزاشتي

اگه خواستي زجرم بدي تا اينكه ياري جز من نداشتي

حتي عشقم نمي توني هيچي كني همون ديوونه هنوزي

اگه مي خواستي زجرم بدي باورم نمي شه تو همون يار ديروزي

لياقت تو اي بي مرام تو همون سرباز خونت بسوزي

مي خوام ببينم عاشقت كيست؟ آب زير كاه رو دست تو نيست

گذشت دل ديوونه تر شد ديوونه روي تو ابليس

تو لين بي كسي باهاتم بي معرفت به من چي دادي

گفتي كه از يادم نرفتي حالا واسم تو مثل خوابي

تو پادگان جفت چشات ، جفت پا زدم بي معرفت

عمري بودم سرباز صفر عمري بودم تو معركت

گفتي دو سال خدمتت ، اما شده يه روزگار

خراب شه اون سرباز خونت ، خراب شه رو سرت سواد . . .

۱۷/۰۶/۱۳۸۹

شهر جدید مجلسی


 
 

[+] نوشته شده توسط بهنام در | |







 

پشیمون

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.

پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.

این بگو مگوها همچنان ادامه داشت ، تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است!

از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.


 
 

[+] نوشته شده توسط بهنام در | |



Template Design By : www.TakTemp.com & Developed By www.MihanTheme.com


 

dariayeghamha

بهنام

dariayeghamha

http://dariayeghamha.blogfa.com

زدم فرياد خدايا اين چه رسميست

زدم فرياد خدايا اين چه رسميست

زدم فرياد خدايا اين چه رسميست

<-BlogAbout-> به کلبه تنهایی من خوش آمدید

زدم فرياد خدايا اين چه رسميست

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog